شمارهٔ ۳۳۰ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که گفتم ندهی داد دل آری ندهی
تا چو من دل به مغان شیوه نگاری ندهی
چشمه نوش همانا نتراود ز دلی
کش نگیری و در اندیشه فشاری ندهی
ماه و خورشید درین دایره بیکار نیند
تو که باشی که به خود زحمت کاری ندهی؟
پای را خضر قدم سنجی کویی نشوی
دوش را قدر گرانسنگی باری ندهی
سر به راه دم شمشیر جوانی ننهی
تن به بند خم فتراک سواری ندهی
سینه را خسته انداز فغانی نکنی
دیده را مالش بیداد غباری ندهی
خون به ذوق غم یزدان نشناسی نخوری
دین به مهر حق الفت مگزاری ندهی
آخر کار نه پیداست که در تن فسرد
کف خونی که بدان زینت داری ندهی
حیف گر تن به سگان سر کویی نرسد
وای گر جان به سر راهگذاری ندهی
رهزنان اجل از دست تو ناگاه برند
نقد هوشی که به سودای بهاری ندهی
به خم طره حوران بهشت آویزند
نازپرورده دلی را که به یاری ندهی
گر تنزل نبود ابر بهاری غالب
که درافشانی و زافشانده شماری ندهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و اندیشههای شاعر در مورد عشق، زندگی و گذر زمان میپردازد. شاعر تأکید میکند که اگر دل به کسی ندهی، نباید انتظار داشته باشی که عشق و زیبایی به تو روی آورد. او به مسائلی چون اهمیت درک و احساسات در زندگی، ناتوانی در بهرهبرداری از لحظات زندگی و اهمیت عشق و دوستی اشاره میکند. همچنین، از خطرات و تأثیرات زمان بر زندگی انسان سخن میگوید و بر لزوم آگاهی و هوشیاری در مواجهه با مشکلات تأکید میکند. در نهایت، شاعر به زیباییهای عشق و لذتهای زندگی اشاره دارد و یادآوری میکند که نباید از آنها غافل شد.