شمارهٔ ۴۰ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محو کن نقش دویی از ورق سینه ما
ای نگاهت الف صیقل آیینه ما
وقف تاراج غم تست چه پیدا چه نهان
همچو رنگ از رخ ما، رفت دل از سینه ما
چه تماشاست ز خود رفته خویشت بودن
صورت ما شده کس تو در آیینه ما
عرصه بر الفت اغیار چه تنگ آمده است
خوش فرو رفته به طبع تو خوشا کینه ما
محتشم زاده اطراف بساط عدمیم
گوهر از بیضه عنقاست به گنجینه ما
نیست مستان ترا تفرقه بدر و هلال
باده مهتاب بود در شب آدینه ما
غالب امشب همه از دیده چکیدن دارد
خون دل بود مگر باده دوشینه ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عواطف و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از تاثیری که نگاه و حضور محبوب بر احساساتش داشته سخن میگوید، و به نوعی احساس گم شدن در عشق را توصیف میکند. او غم و درد ناشی از این جدایی و فقدان را به تصویر میکشد و این احساسات را با تصاویری از رنگ و آیینه مقایسه میکند. به نظر میرسد که وجود او تحت تاثیر این عشق، به دنیای دیگری منتقل شده و دیگر نمیتواند به خود واقعیاش بازگردد. همچنین شاعر به ارتباط ضعیفش با دیگران اشاره میکند و فضای تنگ و دشوار روابط اجتماعی را مینویسد. در نهایت، او به تأثیرات روحی و عاطفی ناشی از عشق و حذف خود از دنیای واقعی اشاره دارد.