نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جیب مرا مدوز که بودش نمانده است

تارش ز هم گسسته و پودش نمانده است

سرگرمی خیال تو از ناله باز داشت

دل پاره آتشی ست که دودش نمانده است

داد از تظلمی که به گوشت نمی رسد

آه از توقعی که وجودش نمانده است

چون نقطه اختر سیه از سیر باز ماند

گویی دگر هبوط و صعودش نمانده است

مکتوب ما به تار نگاه تو عقده ای ست

کز هیچ رو امید گشودش نمانده است

دل را به وعده ستمی می توان فریفت

نازی که بر وفای تو بودش نمانده است

افتادگی نماز دل ناتوان ماست

درد سر قیام و قعودش نمانده است

دل جلوه می دهد هنر خود در انجمن

رحمی مگر به جان حسودش نمانده است

دل در غم تو، مایه به رهزن سپرده ای ست

کار از زیان گذشته و سودش نمانده است

غالب زبان بریده و آگنده گوش نیست

اما دماغ گفت و شنودش نمانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر درد و ناامیدی شاعر است. او از بی‌پولی و ناتوانی خود گلایه دارد و احساس می‌کند که دیگر هیچ امیدی برای بهبود وضعیتش وجود ندارد. دل شاعر پر از آتش غم و حسرت است و گویی هیچ چیز در زندگی‌اش باقی نمانده است. او از تنهایی و بی‌توجهی دیگران رنج می‌برد و می‌خواهد که کسی صدای او را بشنود، اما همچنان در ناامیدی غرق است. این احساسات باعث شده تا او نتواند به وعده‌ها و آرزوهایش دل خوش کند و به نتیجه برسد. در نهایت، شعری است از غم، یأس و فقدان امید.