شمارهٔ ۶۶ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندست
چه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟
به رنج از پی راحت نگاه داشته اند
ز حکمت ست که پای شکسته در بندست؟
درازدستی من چاکی ار فگند چه عیب
ز پیش دلق ورع با هزار پیوندست
نگفته ای که به تلخی بساز و پند پذیر
برو که باده ما تلخ تر از این پندست
وجود او همه حسنست و هستیم همه عشق
به بخت دشمن و اقبال دوست سوگندست
نگاه مهر به دل سر نداده چشمه نوش
هنوز عیش به اندازه شکرخندست
ز بیم آن که مبادا بمیرم از شادی
نگوید ار چه به مرگ من آرزمندست
شمار کج روی دوست در نظر دارم
درین نورد ندانم که آسمان چندست
اگر نه بهر من از بهر خود عزیز دار
که بنده خوبی او خوبی خداوندست
نه آن بود که وفا خواهد از جهان غالب
بدین که پرسد و گویند هست، خرسندست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ی گذر زمان و تناقضات زندگی است. شاعر از ظلمت شب و روشنی روز سخن میگوید و به رنجهای انسانها در جستجوی آرامش اشاره میکند. او از زیباییهای وجود و عشق صحبت میکند و با تأکید بر تلخی زندگی، به قدرت عشق و دوستی میپردازد. شاعر همچنین به مسأله مرگ و شادی اشاره میکند و خاطرنشان میکند که برخی از افراد برای خودشان زندگی میکنند و وفا را به معنای واقعی درک نمیکنند. در نهایت بر اهمیت رابطه با خداوند و بنده خوب او تأکید میکند.