شمارهٔ ۶۷ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارست
چو ما به دام تمنای خود گرفتارست
تمام زحمتم، از هستیم چه می پرسی؟
ز جسم لاغر خویشم به پیرهن خارست
صلای قتل ده و جانفشانی ما بین
برای کشتن عشاق وعده بسیارست
ستم کش سر ناموس جوی خویشتنم
که تا ز جیب برآمد به بند دستارست
به شب حکایت قتلم ز غیر می شنود
هنوز فتنه به ذوق فسانه بیدارست
به قامت من از آوارگی ست پیرهنی
که خار رهگذرش پود و جاده اش تارست
بیا که فصل بهارست و گل به صحن چمن
گشاده روی تر از شاهدان بازارست
غمم شنیدن و لختی به خود فرو رفتن
خوشا فریب ترحم چه ساده پر کارست
فناست هستی من در تصور کمرش
چو نغمه ای که هنوزش وجود در تارست
ز آفرینش عالم غرض جز آدم نیست
به گرد نقطه ما دور هفت پرگارست
نگاه خیره شد از پرتو رخش غالب
تو گویی آینه ما سراب دیدارست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان دشواریهای وجود و عشق میپردازد. شاعر از زحماتش و گیر افتادنش در تمنای خود سخن میگوید و از رنجهایی که به دلیل عشق متحمل میشود، مینالد. او از ظلم و ستمی که بر او میرود، ابراز ناراحتی میکند و اشارهای به قساوت و فتنههای عشق میزند. همچنین اشاره دارد که وجودش همچون نغمهای است که به زودی نابود میشود. به طور کلی، شعر ترکیبی از غم، وصال، و تردید است و به دنبال معنا و جستجوی حقیقتی عمیقتر در زندگی و عشق میباشد.