شمارهٔ ۸۶ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ظهور بخشش حق را ذریعه بی سببی ست
وگر نه شرم گنه در شمار بی ادبی ست
ز گیر و دار چه غم چون به عالمی که منم
هنوز قصه حلاج حرف زیر لبی ست
رموز دین نشناسم درست و معذورم
نهاد من عجمی و طریق من عربی ست
نشاط جم طلب از آسمان نه شوکت جم
قدح مباش ز یاقوت باده گر عنبی ست
به التفات نیرزم در آرزو چه نزاع
نشاط خاطر مفلس ز کیمیا طلبی ست
بود به طالع ما آفتاب تحت الارض
فروغ صبح ازل در شراب نیم شبی ست
نه همپیالگی زاهدان بلای بود
خوش ست گر می بی غش خلاف شرع نبی ست
هر آنچه درنگری جز به جنس مایل نیست
عیار بی کسی ما شرافت نسبی ست
عبودیت نکند اقتضای خواهش کام
دعا به صیغه امرست و امر بی ادبی ست
کسی که از تو فریب وفا خورد داند
که بی وفایی گل در شمار بوالعجبی ست
میان غالب و واعظ نزاع شد ساقی
بیا به لابه که هیجان قوت غضبی ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تاملات عمیق در مورد موضوعاتی چون بخشش، گناه، دین و مفهوم انسانیت اشاره دارد. شاعر به بررسی تضادهایی میپردازد که در زندگی و دین وجود دارد. او به صورت کنایی بر این نکته تاکید میکند که بخشش بیدلیل است و شرم از گناه به نوعی بیاحترامی به خود میانجامد. همچنین بیان میکند که فهم دین برای او دشوار است و از ریشههای فرهنگی خود میآید. شاعر از خوشیهای زندگی و لذتهای مادی نیز سخن میگوید و تأکید میکند که باید به دنبال شادی واقعی باشیم. در نهایت، او به روابط انسانی و تضادهای موجود در آن اشاره میکند و به نیروی عشق و وفا میپردازد. در این مسیر، او به چالشهای وجود انسان و دوگانگیهای آن میپردازد.