شمارهٔ ۹۳ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه هرزه همچو نی از مغزم استخوان خالی ست
که جای ناله زاری در این میان خالی ست
روم به کعبه ز کوی تو و ز حق خجلم
ز سجده جبهه و از پوزشم زبان خالی ست
هجوم گل به گلستان هلاک شوقم کرد
که جا نمانده و جای تو همچنان خالی ست
گریستم نگرستی به خون تپم کامروز
ز پاره جگرم چشم خونچکان خالی ست
نه شاهدی به تماشا نه بیدلی به نوا
ز غنچه گلبن و از بلبل آشیان خالی ست
کنم به جنبش دل شیشه از پری لبریز
سرم ز باد فسونسنجی زبان خالی ست
گرش به دیدن من گریه رو نداد چه جرم
نهاد آتش شوق من از دخان خالی ست
پر از سپاس ادای تو دفتری دارم
که یکسر از رقم پرسش نهان خالی ست
امام شهر به مسجد اگر رهم ندهد
نه جای من به نیایشگه مغان خالی ست؟
خراب ذوق بر و دوش کیستم غالب
که چون هلال سراپایم از میان خالی ست؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف عمیق خود و احساسات خالی و پوچ در زندگیاش سخن میگوید. او به نوعی از بیکسی و فقدان اشاره دارد، به طوری که هر چیز و هر مکانی به نظر او خالی و بدون معناست. شاعر دلشکسته است و به کعبه میرود، اما احساس میکند که خجالت از وضعیت خود دارد. او تحت تأثیر عشق و شوقش قرار گرفته و به کمبودهایی که در زندگیاش وجود دارد اشاره میکند. در نهایت، او از عدم حضور معشوق و کسی که به او توجه کند، غمگین است و به دلتنگی و ناراحتی عمیق خود میپردازد.