شمارهٔ ۹۴ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گلشن به فضای چمن سینه ما نیست
هر دل که نه زخمی خورد از تیغ تو وا نیست
می سوزم و می ترسم از آسیب ز دانش
آوخ که در آتش اثر آب بقا نیست
عمری ست که می میرم و مردن نتوانم
در کشور بیداد تو فرمان قضا نیست
هفت اختر و نه چرخ خود آخر به چه کارند؟
بر قتل من این عربده با یار روا نیست
عمری سپری گشت و همان بر سر جورست
گویند بتان را که وفا نیست، چرا نیست؟
جنت نکند چاره افسردگی دل
تعمیر به اندازه ویرانی ما نیست
با خصم زبون غیر ترحم چه توان کرد
من ضامن تأثیر اگر ناله رسا نیست
فریاد ز زخمی که نمکسود نباشد
هنگامه بیفزای که پرسش به سزا نیست
گر مهر وگر کین همه از دوست قبول است
اندیشه جز آیینه تصویرنما نیست
مینای می از تندی این می بگدازد
پیغام غمت در خور تحویل صبا نیست
هر مرحله از دهر سراب است لبی را
کز نقش کف پای کسی بوسهربا نیست
از ناز دل بی هوس ما نپسندید
دل تنگ شد و گفت در این خانه هوا نیست
برگشتن مژگان تو از روی عتاب است
کاندر دلم از تنگی جا یک مژه جا نیست
دریوزه راحت نتوان کرد ز مرهم
غالب همه تن خسته یارست گدا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به مضامین عواطف تلخ و دردناک اشاره دارد. او احساساتش را از عشق و رنج ناشی از آن بیان میکند. گلشن به معنای فضای خوش و خرم، برای او جایی نیست که دلهایی که از عشق آسیب دیدهاند در آن آرام بگیرند. او به سوز و گداز ناشی از دلبستگیها و دردهایی که تحمل کرده اشاره میکند و نمایش میدهد که در جامعهای پر از ظلم و بیداد، امیدی به بهبود وضعیت وجود ندارد. شاعر به شدت از عواقب عشق و وفا و ناپایداری آن رنج میبرد. او میگوید که گرچه زمان زیادی از زندگیاش سپری شده، ولی همچنان درگیر درد و رنج است. فریادهای او در این شعر نشانهای از ناامیدی و سرخوردگی است و از اینکه هیچ چارهای برای تسکین دردش وجود ندارد سخن میگوید. در نهایت، شاعر به نوعی قضاوت در مورد روابط انسانی و نابودیهایی که عشق میتواند به بار آورد میرسد و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین تسلی خاطر شود.