شمارهٔ ۲۱ قطران تبریزی
قطران تبریزی / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهشت من بدو گیتی بجز سرای تو نیست
مرا بهشت و سرا هم بجز برای تو نیست
دلم نباشد راضی بدل ربودن آن
گه بسته با دل و جانی و او بجای تو نیست
تنم بپای ببست و دلم بپای ببست
مرا دو چشم و دل جانی ولی بپای تو نیست
هوای توبه تنم در روان شده است چنانک
بهر کجا بنهم دست جز هوای تو نیست
اگر همیشه وفا خوشتر از جفا باشد
وفای هیچکسم خوشتر از جفای تو نیست
خدایگانا جور و جفا نباید کرد
برانکه پیشه و کارش بجز وفای تو نیست
اگر سپهر برین درگه و سرای تو است
مرا سپهر جز از درگه و سرای تو نیست
اگر ببوسد پای من آسمان بمثل
عبیر و مشگم چون گرد خاکپای تو نیست
عزیزدار کسی را که دوستدار تو گشت
اگر سزای تو هست و اگر سزای تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوقهاش است. شاعر بهشت و خوشبختی را تنها در وجود معشوقهاش میبیند و زندگیاش را بدون او بیارزش میداند. او به تنگی دل و جسمش اشاره میکند که به خاطر دوری از محبوبش ناراحت است. شاعر همواره در جستوجوی وفا و محبت است و بر این باور است که هیچ کسی نمیتواند همچون معشوقش به او عشق ورزد. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که حتی اگر آسمان هم به او ارادت ورزد، باز هم در مقابل مقام محبوبش چیزی نخواهد بود. در نهایت، شاعر عشق و خدمت به معشوق را بالاترین سزای خود میداند، چه پذیرفته شود و چه رد شود.