شمارهٔ ۱ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زود به کردم من بیصبر داغ خویش را
اول شب میکشد مفلس چراغ خویش را
گر نباشد زخم شمشیرم حمایل گو مباش
هیکل تن کردهام چون لاله داغ خویش را
میگساران دیگر و خونابهنوشان دیگرند
بر حریفان زان نپیمایم ایاغ خویش را
حیرتی دارم که در فصل چنین دهقان وصل
بر تماشایی چرا در بسته باغ خویش را
خشک شد مغزم ز سودا غمزه ساقی کجاست
تا زخون خویش تر سازم دماغ خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و داغی که در دل دارد سخن میگوید و به بیصبری و انتظار خود برای رفع این آلام اشاره میکند. او میگوید که در شب، فردی فقیر نمیتواند چراغش را روشن نگهدارد و احساس میکند که اگر زخم شمشیر او هنوز وجود نداشته باشد، باید بیخیال زندگی شود. شاعر همچنین بیان میکند که دیگرانی هم هستند که به نوشیدن شراب و لذتبردن از زندگی مشغولاند، اما او نمیتواند این کار را انجام دهد. او در شک و حیرت است که چرا در فصل وصال، همه چیز مثل باغی بسته به نظر میرسد و در نهایت از عذاب درونیاش و کلافگی ناشی از آن سخن میگوید و به دنبال ساقی و مفرّ روحی برای ترمیم روح خود است.