شمارهٔ ۱۱ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ز رویش گلستان کردم نگاه خویش را
خود زدم آتش به دست خود گیاه خویش را
شکوهای در دل گذشت از هجر او تیغم سزاست
هیچکس چون خود نمیداند گناه خویش را
همچو خوابآلوده از کاروان افتاده دور
در تماشایش نظر گم کرده راه خویش را
میشود معلوم سوز سینه از دود جگر
همچو مشک آوردهام با خود گواه خویش را
گفتم از سوز درون رمزی و دلها شد کباب
وای اگر میدادم از دل رخصت آه خویش را
نیست قدسی شام تنهایی جز او کس بر سرم
چون ندارم عزت بخت سیاه خویش را؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عاشقانه و درد ناشی از فراق معشوق اشاره دارد. شاعر با تصویرسازی از گلستان و آتش، به زیباییهای معشوق و آلام درونی خود میپردازد. او به تنهایی و بیکسی اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند عمق گناه و رنج او را درک کند. همچنین، شاعر از سوز دل و حسرتی که دارد سخن میگوید و میافزاید که در این تنهایی جز محبوبش کسی را ندارد و تلاش میکند که راز درون خود را با دیگران به اشتراک بگذارد. در نهایت، این شعر شامل حسرت و نامیدی ناشی از فقدان عشق و عدم موفقیت در زندگی است.