شمارهٔ ۱۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز رشک، باد صبا گرچه سوخت جان مرا
ولی ز برگ گل آراست آشیان مرا
مراست جذبه شوقی که هر کجا میرم
هما به کوی تو میآرد استخوان مرا
خوشم به گریه خونین که فرق نتوان کرد
به وقت چیدن گل، از گل آشیان مرا
هزار شکر از آن عقده جبین دارم
که گاه شکوه گره میزند زبان مرا
سری ز قصه عاشق برون نمیآرند
کسی چرا کند آغاز داستان مرا
چه گریهها که کند بر بضاعت کم خویش
چو ابر یاد کند چشم خونفشان مرا
خوشم که تا ز سر کوی عافیت رفتم
کسی ندیده چو قدسی دگر نشان مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عاشقانه و درد دل یک فرد عاشق را بیان میکند. شاعر از حسادت باد صبحگاهی که جانش را میسوزاند، سخن میگوید ولی به زیبایی گلهایی که زندگیاش را زینت بخشیدهاند، نیز اشاره میکند. او به شوق و عشقش اشاره دارد که او را به سوی معشوق میکشاند و از گریههایش به خاطر درد جدایی و کمبود عشق میداند. شاعر از بار سنگین احساساتش سخن میگوید و میگوید که هیچکس نمیتواند داستان عشقش را آغاز کند. در لحظاتی او با حسرت بر گذشته و تنهایی خود مینگرد و به مایههای عاطفی زندگیاش فکر میکند. شاعر در نهایت به یادگارهایی که از سفر به کوی محبوبش در دل دارد، افتخار میکند.