نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را

آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را

بی لبت در پای گلبن بس که خالی مانده‌است

می‌کند بلبل خیال آشیان پیمانه را

کلبه ما بی‌سرانجامان چراغی گو مدار

ما نرنجانیم از خود خاطر پروانه را

گر ز چشمم بوی خون آید گناه دیده نیست

بر سر لخت جگر باشد بنا این خانه را

خامه تکلیف از بیگانه برنگرفته عشق

شانه محراب است در زلفت دل دیوانه را

درد دل قدسی مگو با مردمان چشم خویش

محرم این راز نتوان کرد هر بیگانه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی آرزو و دردی عمیق از نبودن معشوق است. شاعر به تصویرگری از شمع و پروانه می‌پردازد که نماد عشق و وابستگی است. او از بی‌سرانجامی و empty بودن مکان زندگی‌اش سخن می‌گوید و به حسرت و تنهایی خود اشاره می‌کند. همچنین، بر این نکته تأکید می‌کند که عشق حقیقی را نمی‌توان از دیگران آموخت و دردهای درونی خود را نمی‌شود با دیگران در میان گذاشت. این شعر حس عمیقی از ناامیدی، عشق و راز را منتقل می‌کند.