شمارهٔ ۱۳۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرم قتلم آمد آن شوخ و به استغنا گذشت
آتش از خس نگذرد هرگز چنین کز ما گذشت
هرچه با زلف تو میماند دل از کف میبرد
روز عمرم در تمنای شب یلدا گذشت
خاک بادا بر سرم گر نام عریانی برم
من که در دیوانگی موی سرم از پا گذشت
از فغانم پرس کامشب با دل گردون چه کرد
تیشه فرهاد میداند چه بر خارا گذشت
لاله بر گرد دمن پژمرده دیدم سوختم
بر سیهبختی که اوقاتش در آن صحرا گذشت
کی کند سر در سر هر قطره طوفان بلا؟
کار سیل چشمم از همچشمی دریا گذشت
سوختم قدسی که مخصوص تغافل هم نیم
دوستم از پیش چون دشمن به استغنا گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، احساسات عمیق و غمگینی را به تصویر میکشد. شاعر از تجربیات تلخ خود میگوید که چگونه عشق و جدایی او را دچار درد و سوختگی کرده است. اشاره به شب یلدا و گذر زمان نشاندهنده آرزوی شاعر برای لحظاتی بهتر است. او به نوعی دیوانگی اشاره میکند و بیان میکند که دیگران به او توجهی ندارند، و در برابر مشکلاتی که با آنها روبروست، مانند تیشه فرهاد، تسلیم شده است. در نهایت، او به نابرابری در محبت و رفتار دوستان و دشمنانش اشاره میکند و از سوختن خود در این رابطهی نابرابر مینالد.