شمارهٔ ۱۳۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
می دید رویت آینه و دیده برنداشت
خشنود شد دلم که ز مهرت خبر نداشت
برگ گلی نبرد صبا از چمن برون
کز درد، بلبلی ز پیاش ناله برنداشت
در حیرتم که دیده ازو برنداشتم
دل را چگونه برد که چشمم خبر نداشت
در خاک خفتهایم چو گنج و مقیدیم
مردیم و غم ز دامن ما دست برنداشت
دامن ز ننگ صحبت من چید هرکه بود
غیر از جنون عشق که از من بتر نداشت
چشم دلم ز نور رخ او لبالب است
در حیرتم ز طور که تاب نظر نداشت
از جور خویش میکُشدم ورنه در دلش
هرگز فغان بیاثر من اثر نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در شعر، شاعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی اشاره میکند. او به آینه نگاه میکند اما از تصویر خود چیزی نمیبیند و دلش از اینکه محبوبش از عشق او خبر ندارد، شاد است. بلبلی که غمگین است، از درد عشق خود فریاد میزند ولی ز باد صبا نیز خبری نیست. شاعر در حیرت است که چگونه دلش به این عشق گرایش دارد در حالی که چشمش از این موضوع بیخبر است. او و یارانش در حالت غم و خمودگی به سر میبرند و ننگ صحبت از احساساتش را بر دوش میکشند. عشق او، حتی از جنون نیز فراتر است و چشم دلش پر از نور محبوب است. در نهایت، شاعر میگوید اگرچه در دل محبوبش فریاد او تأثیری ندارد، اما او همچنان درد عشق را حس میکند.