نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قضا ز خانه چو رختم بر آستانه نهاد

بر آستان تو چشمم بنای خانه نهاد

حدیث عشق تو افسانه گشته در همه جا

از آن دلم همه جا گوش بر فسانه نهاد

میانه گل و بلبل که مو نمی‌گنجد

چگونه شد که صبا پای در میانه نهاد

کمند جذبه صیاد خویش را نازم

که دام زلف نه بر اعتماد دانه نهاد

نگشت جمع دمی زلفش از پریشانی

نسیم خاست ز جا گر ز دست، شانه نهاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی‌های خود می‌پردازد. او می‌گوید که قضا و سرنوشت او را به آستان معشوق کشانده و چشمش به عشق او دوخته شده است. در همه جا سخن عشق او پیچیده و دل او به شنیدن این داستان‌ها مشغول است. شاعر به رابطه گل و بلبل اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق چقدر پیچیده است. همچنین از جذبه‌ای که معشوق بر او دارد صحبت می‌کند و به زیبایی و پریشانی زلف او اشاره می‌کند که دلش را درگیر کرده است. در نهایت، شاعر از ناراحتی و دلتنگی ناشی از دوری معشوق و زیبایی‌اش می‌گوید.