شمارهٔ ۱۶۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دگر چراغ که در طور حسن روشن شد؟
که نور وادی ایمن، وبال ایمن شد
ز دیده خون دلم باز عزم دامن کرد
چراغ دیده من مرده بود روشن شد
به کلبهام که دگر فال روشنایی زد؟
که آفتاب تهیدیدهتر ز روزن شد
به سینه فاصله زخمهای شمشیرت
به جرم بخیهزدن، صرف نوک سوزن شد
هنوز تخم امیدم نرسته بود از خاک
که برق حسرتم آمد شریک خرمن شد
مرا خصومت ایام، حیرت افزاید
که هرگزش نشدم دوست، از چه دشمن شد
نبسته بود کسی در به روی من قدسی
حقیقت قفسم سنگ راه گلشن شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در وصف احساس عمیق و دردناک شاعر نسبت به عشق و جدایی سروده شده است. شاعر به نور و روشنایی اشاره میکند که به زندگیاش بازگشته و در عین حال از زخمها و ناامیدیها سخن میگوید. او احساس میکند که زمان و روزگار به او خصومت دارند و همیشه با احساس حیرت و سردرگمی دست و پنجه نرم میکند. در نهایت، شاعر حس میکند که حقیقت زندگیاش مانند قفسی سنگین شده و زندگیاش پر از دشواری و ناامیدی است.