شمارهٔ ۱۶۷ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غنچه بی لعل تو زندانی گلشن باشد
لاله را بی تو گل داغ به دامن باشد
صبح را با شب ما تیره سرانجامی چند
سینه بیمهرتر از سینه دشمن باشد
دانی ای دل که چه خونها به دل غنچه کنم
داغهای جگر لاله گر از من باشد
همنشین پندت اگر نیست، کمِ بخیه مگیر
تازه کن زخم مرا، گرچه به سوزن باشد
زنگ بیگانگی از آینه ما بردند
آشنارویی ما بر همه روشن باشد
از پی ناقه، فغان جرسم برد از هوش
ناله دل نرم کند، گرچه ز آهن باشد
نسبت کعبه و دیرم نبود دور از هم
سبحه در دستم و زنار به گردن باشد
از تماشای بتان بی تو تسلی نشوم
گرچه نظارهام از چشم برهمن باشد
شب وصل تو ز نظاره نمیگردد سیر
دیده چون شمع اگر تا مژه روشن باشد
بس که تاثیر ندارد نفسم چون قدسی
نشکفد غنچه، صبا گر نفس من باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق انسانی میپردازد که در فقدان معشوق خود دچار درد و رنج است. غنچهای که بدون لعل محبوب زندانی گلستان است، نمادی از جدایی و غم است. شاعر به تیرهگی روزگار و سینهای پر از درد اشاره میکند و از خون دل و زخمهای عاطفی میگوید. او تأکید میکند که حتی در تنهایی و ناامیدی، با یاد معشوق نمیتواند از زخمهایش غافل شود. در نهایت، شاعر به دلتنگی و نیاز به وصال معشوق اشاره میکند و میگوید که همه چیز بدون او بیمعناست. شعر به زیبایی دوگانگی عشق و درد را به تصویر میکشد.