شمارهٔ ۱۷ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز هجر کرد خبردار وصل یار مرا
صلای گشت خزان میدهد بهار مرا
سواد زلف بتان است نسخه بختم
سفیدبخت ندیده است روزگار مرا
ز عشق تا شدم آسوده زارتر گشتم
فزود نشئه این باده از خمار مرا
فغان که سوختم و آستین لطف کسی
نرفت آینه خاطر از غبار مرا
ز قدر مردمک چشم آفتاب شوم
به قدر ذره اگر بخشی اعتبار مرا
چو گفتمش ز چه بستی کمر به خونم گفت
کمر برای همین بسته روزگار مرا
نماند آرزویی در دلم که مردم چشم
به سعی گریه نیاورد در کنار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و عشق سخن میگوید. او به یاد وصال معشوق و تأثیر خواب و خیال آن بر روزگار خود اشاره میکند و از آنها به عنوان عنصرهایی که بر سرنوشتش تأثیر میگذارند، یاد میکند. شاعر به وضعیت زار و خراب خود در عشق اعتراف میکند و بر این باور است که حالتی از خمار و ناامیدی بر او غلبه کرده است. او همچنین بیان میکند که با همهی کوششها و اشکها، نتوانسته امیدی در دلش باقی بگذارد و روزگارش به گونهای است که نتوانسته از غبار غم رهایی یابد. به طور کلی، شعر نمایانگر عواطف عمیق و احساسات پیچیدهی انسانی در مواجهه با عشق و جدایی است.