شمارهٔ ۲۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
وبال جان اسیران مکن رهایی را
مده به اهل وفا یاد بیوفایی را
به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم
کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را
میسرست وصالت مرا ولی چه وصال
که یاد میکنم ایام بینوایی را
زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ
تمام کرد به روی تو روشنایی را
مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسواییست
فکندهام ز قلم حرف پارسایی را
به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر
قبول کرده ز بت دعوی خدایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفا صحبت میکند. شاعر از درد و رنجی که اسیران عشق تحمل میکنند مینویسد و از ظلمت و بینوایی سخن میگوید. او به ارتباط عاطفیاش با معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی مرگ هم نمیتواند او را از این عشق جدا کند. عاشق به یاد میآورد که در روزهای سختی به وصال معشوق فکر کرده، اما آنچه برای او مهم است، یاد محبت و وفاداری است. او به زیبایی معشوقش اشاره میکند که چون ستارهای در دل شب میدرخشد و به تأثیر عشق بر دل و روحش میپردازد. نهایتاً، شاعر به این نکته اشاره میکند که چطور دیگران که دل به معشوق دیگری دادهاند، در واقع به خدایی غیر از عشق او اعتراف کردهاند.