شمارهٔ ۱۷۶ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا چو کار بدان زلف تابدار افتاد
نماند تاب دل و عقدهام به کار افتاد
ز من چو غنچه نپوشی جمال اگر دانی
به دل ز دیدن رویت چه خارخار افتاد
غلام بخت سیاهم چرا که میدانم
ز نسبتش سر و کارم به زلف یار افتاد
مرا چو آینه شاید به دست خود گیرد
خوشم که دیده چو آیینهام ز کار افتاد
جدا ز روی تو داد گریستن دادم
ز گریه چشم مرا دجله در کنار افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و زیبایی معشوقش متحمل شده، سخن میگوید. او به زلفهای تابدار معشوق اشاره میکند و میگوید که دلش دیگر طاقت ندارد و دچار عذاب روحی شده است. شاعر از غنچه بودن خود و نیاز به زیبایی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که اگر معشوق جمالش را پنهان کند، دلش به شدت از دیدن معشوق آسیب میبیند. او احساس بختسیاهی میکند و میداند که زندگیاش به زلف یار گره خورده است. در انتها، شاعر ابراز میکند که چشمانش مانند آینهای است که گریههایش را منعکس میکند و درد جدایی از معشوق باعث اشک ریختن او شده است، تا جاییکه اشکهایش مانند رود دجله سرازیر شدهاند.