شمارهٔ ۲۴۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمی که با غبار درت آشنا شود
دیگر چو نقش پا، کی ازین در جدا شود؟
بر لب شکسته میگذرد حرف توبهام
چون کودکی که نو به سخن آشنا شود
آن طالعم کجاست که افتد به کار من
هر عقدهای که از سر زلف تو وا شود
چون صبح، یابد از نفسش نور، عالمی
هر ذره را که مهر تو در سینه جا شود
کی میرود خیال تو از دیدهام برون
در خاک، استخوانم اگر توتیا شود
دست امید، باز ندارم ز دامنت
پیراهن امید، مرا گر قبا شود
هر سرمهای که آن نه ز خاک درت بود
در دیده جا ندارد اگر توتیا شود
زنهار فردباش، که خواری نمیکشد
هر قطره کز محیط، چو گوهر جدا شود
هر دم به یاد تیر تو آهی ز دل کشم
تا جای تیر تو به دل تنگ وا شود
از بیتعلقی چه عجب آب دیدهام
گر قطرهقطره چون گوهر از هم جدا شود
بخت سیاه، بر سر قدسی ز یمن عشق
شاید که رشک سایه بال هما شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به عشق و وابستگی عمیق به محبوب اشاره دارد. شاعر میگوید وقتی که چشمی با غبار حضور محبوب آشنا میشود، دیگر نمیتواند از آن جدا شود. او احساس میکند که در برابر محبوبش ناتوان است و حرفهای توبهاش شکستگی دارد، مثل کودکی که تازه به سخن گفتن آشنا شده است. شاعر به دنبال تقدیرش است و میخواهد مشکلاتش با محبوب حل شود. او در عین حال از خیال محبوبش نمیتواند فرار کند و امیدش را از دست نمیدهد. در نهایت، شاعر متوجه میشود که عشقش به محبوبش بیپایان است و بختش تحت تأثیر این عشق رنگ و بویی دیگر مییابد.