شمارهٔ ۲۵۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در طرب ز ازل بر من حزین بستند
گشاد نیست دری را که اینچنین بستند
بریدم از همه عالم برای خاطر دوست
کمر به دشمنیام عالمی ازین بستند
کف بریده ما آشکار شد، ور نه
هزار دست شکسته در آستین بستند
نه کافرم، نه مسلمان، که با ترانه عشق
لبم ز زمزمه صوت کفر و دین بستند
نرست شاخ گلی چون تو از زمین، هرچند
که آب چشمه خورشید بر زمین بستند
چو غنچه در دل قدسی هزار جا گره است
ز هر گره که بر آن زلف عنبرین بستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و اندوه از جدایی میپردازد. شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید و از این که برای او از همه چیز بریده است. او همچنین به محدودیتها و دشواریهای موجود در عشق اشاره میکند، به ویژه در تضاد میان کفر و دین. شاعر احساس میکند که هیچگونه آزادی در بیان عشقش وجود ندارد و از زیباییهای عشق و طراوت معشوقش یاد میکند. در نهایت، وجود گرهها و پیچیدگیها در عشق را تشبیه میکند به غنچهای که در دل اوست.