نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به کفر زلفت از آن تازه کردم ایمان را

که تازه ریخته‌ای خون صد مسلمان را

ز حد فزون مکن ای داغ با دلم گرمی

که هیچ‌کس به تواضع نکشته مهمان را

قیامتی ز خرامیدنش بلند نشد

چه نسبت است به قد تو سرو بستان را

شب وصالم اگر رخصت نظاره دهی

چو شمع بر سر مژگان فدا کنم جان را

سرشک من همه‌جا می‌رسد نیم زان قوم

که شسته‌اند ز دامن جدا گریبان را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت زلف معشوق اشاره دارد و شاعر از تاثیرات آن بر ایمان و احساسات خود صحبت می‌کند. او به نوعی دل‌باخته و دچار عذاب است که باعث شده تا خون مسلمانان بر زمین بریزد و احساسات او را تحت تاثیر قرار دهد. شاعر همچنین از احساس عمیق خود نسبت به معشوق می‌گوید و درخواست می‌کند که اجازه دهد تا در شب وصال، او را تماشا کند و جانش را فدای زیبایی‌های او کند. در نهایت، شاعر به غم و اندوه خود اشاره می‌کند و می‌گوید اشک‌هایش از درد جدایی به دیگران می‌رسد.