شمارهٔ ۲۹۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بیگانه گشتهام ز همه مدعای خویش
در آشنایی بت ناآشنای خویش
تا برندارم از سر کوی بتان قدم
افتادهام چو سلسله دایم به پای خویش
جایی نمانده است که بیخود نرفتهام
با آنکه برنداشتهام پا ز جای خویش
یک لحظه بر مراد دل خود نبودهام
با آنکه سر نتافتهام از رضای خویش
درمان درد عشق بجز درد عشق نیست
با درد خو گرفتم و کردم دوای خویش
قدسی به پادشاه و گدا نیست حاجتم
هم پادشاه خویشتنم، هم گدای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حس بیگانگی و عدم تعلق به خود و اطرافش سخن میگوید. او به نوعی در جستجوی عشق و زیبایی است و در این مسیر، خود را از همه چیز جدا احساس میکند. با وجود اینکه در جایی قرار دارد، اما نمیتواند از حال و هوای دلخواهش بیرون بیاید. او برای درمان درد عشق، تنها به خود درد عشق تکیه میکند و میگوید که به این درد عادت کرده است. همچنین در نهایت تأکید میکند که در وجود خود هم پادشاه و هم گدای عشق است و نیازی به واسطه ندارد.