نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آغشته‌ام چو پنبه ز خوناب داغ خویش

منت ز شاخ گل نپذیرم به باغ خویش

چون آفتاب با همه کس گرمخون مباش

پروانه را دلیر مکن بر چراغ خویش

بوی گلم دماغ خراشد درین چمن

در باغم و چو غنچه بگیرم دماغ خویش

ما را چو کرد دستخوش خویش درد عشق

خود آستین زنیم به شمع و چراغ خویش

ایام گل گذشت و شراب طرب نماند

شد وقت آنکه پر کنم از خون ایاغ خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق و دردناک عشق و عذاب ناشی از آن است. شاعر از آغشته شدن به خوناب داغ خویش صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که به هیچ قیمتی از گل‌های زیبا و لذت‌های باغ خود استقبال نمی‌کند. او به آفتاب و پروانه‌ها یادآوری می‌کند که نباید به راحتی به عشق و محبت دل دهند. بوی گل‌ها و زیبایی چمن او را آزار می‌دهد و در حالتی از احساس تلخی و نارضایتی به سر می‌برد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که زمان شادی و لذت‌های زندگی گذشته و حالا باید با درد و عذاب مواجه شود.