شمارهٔ ۳۰۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
هیچکس نیست چو من دشمن آبادی خویش
دیر میکشت در آن کوی غمم، دور شدم
خویش برخاستم از جای به جلادی خویش
هر گلی حلقه دامیست درین راه مرا
میروم سوی قفس از پی آزادی خویش
گفتی از من گذر، از خود نتوانی چو گذشت
نگذرم از تو، ولی بگذرم از وادی خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و شادی خود سخن میگوید و به نوعی درگیری درونی را توصیف میکند. او اشاره میکند که هیچ کس به اندازه او دشمن خوشبختی خود نیست و به یاد تجربیات تلخی میافتد که در گذشته داشته است. شاعر حسرت آزادی را در دل دارد و میگوید که هر زیبایی که در زندگیاش میبیند، او را به دام میاندازد. در نهایت، او به دنبال رهایی از این وضعیت است، هرچند که نمیتواند به راحتی از خود و از آنچه که بوده، عبور کند.