شمارهٔ ۳۱۸ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تازه شد با شعله در بزم تو پیمانم چو شمع
شد چراغ دیده روشن تا به مژگانم چو شمع
بس که گاه گریه بیخود دست بر سر میزنم
آتش دل میجهد از چشم گریانم چو شمع
اشک خونین را ز مژگان گر نریزم دمبدم
تا کف پایم دود آتش ز مژگانم چو شمع
حال من بیروننشینان فلک هم یافتند
زانکه نتوان داشت در فانوس پنهانم چو شمع
از زوال من، کمال دوست ظاهر میشود
هرچه کاهید از بدن، افزود بر جانم چو شمع
بس که گاه دیدنش دزدم سر از دهشت به جیب
کس نداند حلقه چشم از گریبانم چو شمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر با استفاده از تمثیل شمع به بیان حال و روز خود میپردازد. او میگوید که عشق و دلدادگیاش او را مانند شمع روشن کرده است و چشمانش به خاطر اشکهایش همچون شعلهای میدرخشند. او گاهی به شدت احساساتی میشود و با گریههایش، آتش دلش شعلهور میگردد. شاعر به این نکته اشاره میکند که درد و رنج او تنها به خود او مربوط نیست و دیگران نیز از حال او آگاه شدهاند. او از زوال و کاهش خود میگوید که در عوض میافزاید بر ارزش و کمال روحش. در آخر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند که باعث میشود از شدت شگفتی و حیرت، به خود بپیچد.