شمارهٔ ۳۲۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دارم دلی، اما چه دل، صدگونه حرمان در بغل
چشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل
باد صبا از کوی تو، گر بگذرد سوی چمن
گل غنچه گردد، تا کند بوی تو پنهان در بغل
نازم خدنگ غمزه را، کز لذت آزار او
از هم جراحتهای دل، دزدند پیکان در بغل
کو قاصدی از کوی او، تا در نثار مقدمش
هر طفل اشک از دیدهام، بیرون دود جان در بغل
بخت مرا از تیرگی، صبح فراق و شام غم
پرورده چون طفل یتیم، این در کنار آن در بغل
برقع ز عارض برفکن یک صبحدم، تا جاودان
گردد فرامش صبح را، خورشید تابان در بغل
قدسی ندانم چون شود، سودای بازار جزا
او نقد آمرزش به کف، من جنس عصیان در بغل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از دل شکسته و درد و رنجهای عاطفیاش سخن میگوید. او دلی پر از آرزوهای ناتمام و اشکهایی در چشمانش دارد. با اشاره به زیباییهای طبیعت و عشق، از تأثیر غم و فراق بر زندگیاش میگوید و به انتظار قاصدی از معشوقش اشاره میکند که دلش را شفا دهد. شاعر به ناامیدی و تیرگی بختش در کنار غم و فراق اشاره کرده و دربارهی آمرزش و گناه نیز تأمل میکند. در کل، غزل بیانگر رنج و عشق و امیدوار به بهبود وضعیت روحی است.