شمارهٔ ۳۳۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد باد آن کز گلی در سینه خاری داشتم
بر سر مژگان ز خون دل بهاری داشتم
وقت آن زلف پریشان خوش، که از سودای او
خاطر جمع و دل امیدواری داشتم
تا غمش در سینه بود، اسباب عیشم کم نبود
روزگار خوش، کزو خوش روزگاری داشتم
تا نشستم در میان بزم، وقتم خوش نشد
وقت خوش آن بود کز مجلس کناری داشتم
آستین از لطف بر آیینه قدسی کشید
ورنه کی از یار بر خاطر غباری داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ یادآوری لحظات شیرین و عشق گذشته است. شاعر به یاد میآورد که چگونه در دل خود احساسات و آرزوهایی داشت که با عشقش مرتبط بود. او به زیبایی زلف محبوبش اشاره میکند و یادآور میشود که تا زمانی که غم عشق در دلش وجود داشت، خوشیهایی داشت. با این حال، زمانی که در بزم و جمع حاضر میشود، دیگر آن شادی را احساس نمیکند و متوجه میشود خوشی واقعی زمانی بود که در کنار محبوبش بود. در نهایت، اشاره میکند که هیچ عطری از یار بر دلش نمانده و تنها خاطرات گذشته را به یاد میآورد.