نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۶ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه شعله‌ها زده سر ز آتشی که من دارم

هزار نشاه نو زین می کهن دارم

به آن رسیده که عشقم به غربت اندازد

ازین ملال غریبی که در وطن دارم

به هر کجا که تو باشی، فغان من آنجاست

اگرچه در قفسم، ناله در چمن دارم

رسید وعده رفتن، مرو ز بالینم

که مانده یک نفس و با تو صد سخن دارم

بیا و سینه تنگم شکاف ساز و ببین

چو غنچه جز دل پرخون چه در کفن دارم

به کوی او همه شب روشن است دیده من

بود به خانه مه، روزنی که من دارم

اگر به سینه زنم صد شکاف، معذورم

دلی فتاده در آن چاک پیرهن دارم

ز کوی او به جفا پا نمی‌کشم قدسی

نظر ز همت مجنون و کوهکن دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به شدت از عشق و دوری می‌گوید. او از شعله‌های آتش عشقش و غم و ملی که به خاطر غربت و دوری از محبوبش احساس می‌کند، می‌نویسد. احساس می‌کند که در قفس به دام افتاده و دردش را در سینه‌اش پنهان کرده است. او به محبوبش می‌گوید که برایش فقط یک نفس باقی مانده و می‌خواهد با او سخن بگوید. همچنین، از غم و حسرت خود در خانه و کوچه‌ی محبوبش می‌گوید و اعتراف می‌کند که اگر دلش در این عشق به درد بیافتد، معذور است. در نهایت، او به این ایده اشاره دارد که نمی‌تواند از کوی محبوبش دوری کند، زیرا عشقش بسیار عمیق و بزرگ است.