شمارهٔ ۳۴۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز چاک سینه اشکم سر کند گر چشم تر بندم
چه عقل است این که بر دیوانه در ویرانه در بندم
نپنداری ندارد رشک بر هم مو به موی او
شود زلفش پریشان، دل چو بر موی کمر بندم
ببندد کاشکی بند نقابش، گو بمیرم من
ز دستم چون نمیآید که خلقی را نظر بندم
چو دانم پر نخواهد زد به کویش گر ملک گردد
چرا مکتوب خود بر بال مرغ نامهبر بندم؟
نیفتد کاش دست کشتگان از کار، تا من هم
به دست خویشتن شاید به فتراک تو سر بندم
نمیخواهد مدد، پیکان زهرآلوده نازش
پی لذت چرا الماس بر زخم جگر بندم؟
ز فیض ابر چشمم بشکند بازار طوبی را
توجه فیالمثل گر بر نهال بیثمر بندم
منم سرو قدیم خویشتن قدسی، نیم مرغی
که هر روز آشیان تازه بر شاخ دگر بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و عاشقانهای میپردازد که شاعر در مورد محبوبش دارد. او احساس میکند اگر اشکش از چاک سینهاش بریزد، نمیتواند جلوی آن را بگیرد. عقلش نمیتواند به او اجازه دهد که به دیوانهای در ویرانه بپردازد. او به زیبایی محبوبش غبطه میخورد و بیان میکند که چطور میخواهد کمربند زلف او را بزند. در نهایت، شاعر احساس میکند که هر چیز غیرممکنی برای به دست آوردن عشق محبوبش ممکن است و میخواهد با تمام توانش بر دردهای عاشقی غلبه کند. او به عشق و زیبایی محبوبش به شیوهای عمیق و شاعرانه اشاره میکند و حالتهای مختلف عشق و درد را توصیف میکند.