شمارهٔ ۳۵ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خط تو سرمه کشد دیده تمنا را
لب تو تازه کند روح صد مسیحا را
بود به مرهم راحت همیشه طعنهفروش
کسی که یافت دلش ذوق داغ سودا را
بود بر اهل محبت حرام آسایش
تبسمی که کند تازه زخم دلها را
عجب نباشد اگر در محبت یوسف
دوباره عشق جوانی دهد زلیخا را
زهی تصرف خوبان که شیخ صنعان هم
کمند گردن جان کرد زلف ترسا را
در آتش است ز حسنی دلم که شعله او
برآورد ز تماشای طور، موسی را
برای آنکه شود وصل یار زود آخر
ستاره بدم امروز کرده فردا را
ز خون دیده و دل در خیال عارض دوست
کنم به لاله و گل فرش، روی صحرا را
بیا به دیده ما سیر کن نه در گلشن
به برگ گل مکن آزرده آن کف پا را
چه شد که دامن قدسی ز خون دیده پرست
کسی ز موج نکردهست منع دریا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوهای عاشقانه است. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره میکند و میگوید که ملاقات با او میتواند روح را حتی از مرگ زندگی ببخشد. در عین حال، شاعر به درد و رنجی که عشق به همراه دارد، اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی همیشه با زخمها و تعهدات عمیق همراه است. احساسات عشق همواره با شوق و شعله همراه است و به نوعی نشاندهندهی طمع و کشش بین عاشق و معشوق است. شاعر همچنین به مفهوم وصال و فاصله میان عاشق و محبوب پرداخته و تأکید میکند که عشق در هر حالتی زیبا و عمیق است. در نهایت، او به زیباییهای طبیعی اشاره کرده و میخواهد مخاطب را به لذت عشق و زیبایی دعوت کند.