شمارهٔ ۴۰ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سخن ز غیر مپرسید بینوایی را
که کرده ورد زبان حرف آشنایی را
حدیث هجر به گوش دلم چنان تلخ است
که حرف موج بگویند ناخدایی را
دماغ غنچه معطر شد از نسیم سحر
کشیده شانه مگر زلف مشکسایی را؟
ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری
به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را
چراغ حسن تو را روشنی نگردد کم
اگر بهشت کنی کلبه گدایی را
چو سوی دیر روی، سبحه را بنه قدسی
مبر به مجلس دردیکشان ریایی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و دوری از محبوب میپردازد. شاعر از پرسیدن از دیگری میپرهیزد و به تلخی حرفهای عشق اشاره میکند. او به زیبایی و عطر نسیم صبح اشاره دارد که یادآور محبوب است. همچنین از درد و حسرتی ناشی از مشاهده دیگران در کوی محبوبش سخن میگوید. در نهایت، شاعر تأکید میکند که نور عشق محبوبش هرگز کمرنگ نخواهد شد و تاکید دارد که در جمع کسانی که درد عشق را نمیفهمند نباید حضور پیدا کند.