شمارهٔ ۳۶۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟
حلقه ماتمیان کو، که بر ایشان گریم
عمری از خون دل اسباب طرب جمع کنم
تا دمی بر سر کوی تو پریشان گریم
نوبت گریه به چشمم نرسد، زانکه مرا
دیده دل نگذارد که به مژگان گریم
مژه در خون جگر پنجه مرجان شد و من
در غم لعل تو یاقوت ز مرجان گریم
عمرها دیده چو گرداب کشید اشک به خویش
در دل قطره عجب نیست که طوفان گریم
نیستم ابر که در گریه تُرُش سازم روی
چشمهام، با دل صاف و لب خندان گریم
دیدهام بر سر آب از الم فرقت توست
کافرم گر دم رفتن ز پی جان گریم
شهر بر گریه من همچو گریبان تنگ است
رو به صحرا نهم و درخور دامان گریم
نور مهر تو ز سیمای سرشکم پیداست
دامن از غیر بپوشم چو به دامان گریم
فرصت گریه ندارم ز گرفتاری عشق
ورنه صد بحر به یک جنبش مژگان گریم
بس که دل میکشدم سوی اسیران قدسی
روز تا شب روم و بر سر زندان گریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عمق غم و اندوه خود برای دوری از محبوبش سخن میگوید. او به تصویر ابرهایی که بر گلستان میبارند اشاره میکند و از حلقه ماتمزدهها میخواهد تا بر آنان بگرید. شاعر بیان میکند که با وجود جمع کردن شادیها در طول عمرش، در حضوری بر کوی محبوب تنها قادر به گریه است. او در دل نداشتهاش نمیتواند به گریه واقعی بپردازد و از غم عشق، اشکهایش به دریایی طوفانی بدل شده است. شاعر به دنبال فرصتی برای ابراز اندوهش است و بیان میکند که اگر زمان و فرصتی داشت، میتوانست به شدت بگرید. او همچنین به تجلی نور عشق محبوب در اشکهایش اشاره میکند و از بیقراری و دلتنگیاش میگوید. در نهایت، او از غم جدایی به یک سفر بیپایان برای گریز از درد عشق میرسد.