نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خضر اگر آب حیات آورد، خون دانسته‌ام

هرچه پیش آمد، ز بخت واژگون دانسته‌ام

روز از روزم بتر شد، شوق بر شوقم فزود

هرچه ناصح خواند در گوشم، فسون دانسته‌ام

دید اندک گرمی‌ای از غیر، از من پا کشید

دوست از دشمن نمی‌داند، کنون دانسته‌ام

تا دماغم را سر زلفت پریشان کرده‌است

عقل اگر کرده‌ست تدبیری، جنون دانسته‌ام

از دل من بهر دلهای دگر غم می‌بری

از دلم این غم نخواهد شد برون، دانسته‌ام

با غم دنیا، غم دوری ندارد نسبتی

می‌کند قدسی مرا این غم زبون، دانسته‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه خود می‌پردازد. او به این نکته اشاره می‌کند که با وجود اینکه امکان دستیابی به آب حیات (نماد زندگی ابدی و خوشبختی) وجود دارد، اما او از درد و رنج عشق آگاه است. روزها برای او بدتر می‌شود و علیرغم نصیحت‌های دیگران، احساساتش در حال افزایش است. او درک می‌کند که عشق و جدایی باعث ایجاد غم در دل او شده و به نظر می‌رسد که این غم غیرقابل درمان است. در نهایت، شاعر بر این باور است که غم‌های دنیا نمی‌تواند تاثیری بر عمق غم عشق او داشته باشد و این غم او را به حالت قدسی و بالاتر می‌برد.