نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۰ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر سر کوی تو عمری شد که ما افتاده‌ایم

دست و پا گم کرده و در دست و پا افتاده‌ایم

ذوق صحبت را غنیمت دان، وگرنه چون مژه

تا گشایی دیده را، از هم جدا افتاده‌ایم

سوی مشتاقان نمی‌آرد نسیم پیرهن

چند روزی شد که از چشم صبا افتاده‌ایم

بس که غم خوردیم، در عالم غم دیگر نماند

گوییا برقیم و در دشت گیا افتاده‌ایم

شیوه بیگانگی را هم نمی‌داند که چیست

عمرها دنبال آن ناآشنا افتاده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلتنگی و غم عمیق خود سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که مدت زیادی است که در کوی محبوبش افتاده و در بی‌کسی و سرگردانی به سر می‌برد. او از فرصتی که برای گفت‌وگو و نزدیکی با محبوبش به دست می‌آید، بهره می‌برد و می‌گوید اگر این فرصت از دست برود، مانند مژه‌ای در خواب از هم جدا می‌شوند. نسیم عشق و محبت دیگر به سوی او نمی‌وزد و او احساس می‌کند در دریایی از غم غرق شده و دیگر هیچ شادابی در زندگی‌اش باقی نمانده است. در نهایت، احساس بیگانگی و ناشناسی را نیز ابراز می‌کند و می‌گوید عمرش را در پی شناختن این بیگانگی گذشته است.