شمارهٔ ۳۷۵ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گمان مبر که ز روی تو دیده بردارم
به روی توست مرا دیده، تا نظر دارم
چو نقش پا به رهت دیده دوختم، ترسم
که بگذری تو، گر از راه دیده بردارم
مباد در دو جهان دستگیر، هیچکسم
بجز تو در دو جهان گر کسی دگر دارم
خرید بیخودیام از جفای خودداری
سرم چو نیست، چه پروای دردسر دارم
دگر به قتل که خنجر کشیدهای، که ز رشک
هزار خنجر الماس در جگر دارم
فریب شعله چو پروانهام ز راه نبرد
که آتشی چو محبت به زیر پر دارم
ز شش جهت چو رهم بسته است نومیدی
ندانم این همه غم، از چه رهگذر دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به تصویر کشیدن احساسات عمیق خود میپردازد و از وابستگیاش به معشوق سخن میگوید. او میگوید که هرچند ممکن است معشوق از او دور شود، اما چشم از او برنمیدارد. در عین حال، شاعر به ناامیدی و دردهایی که تجربه میکند نیز اشاره میکند و احساس میکند که در جهان تنهاست و جز معشوقش هیچکس دیگری را نمیخواهد. او از بیخود شدنش به خاطر جفای معشوق میگوید و به حسرت و رنجهایی که در دل دارد، اشاره میکند. در نهایت، او ناامیدیاش را از مشکلات و غمهایش ابراز میکند و به سختیهای مسیر زندگی اشاره میکند.