نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۰ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بسته‌ام

صید قاتل‌دوستم، بر تیغ ازان دل بسته‌ام

عمرها جان کنده‌ام، تا این دل صدپاره را

برده بر فتراک او چون صید بسمل بسته‌ام

زحمت پا برنتابد خار این صحرا، ازان

خویش را چون گرد بر دامان محمل بسته‌ام

شسته‌ام از جان شیرین دست اول، بعد ازان

دل به زلف آن بت شیرین‌شمایل بسته‌ام

قدسی آن کج‌قبله‌ام، کز زلف ترسازاده‌ای

عمرها بر گردن ایمان حمایل بسته‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار احساسات عاطفی عمیق خود را به تصویر می‌کشد و از عشق و غم ناشی از آن سخن می‌گوید. او دلش را به محبوبی سپرده که به نوعی او را «قاتل» می‌داند، اما از وجود او خوشحال و نسبت به زیبایی‌اش مجذوب است. شاعر زندگی‌اش را صرف عشق و دلدادگی کرده و حالا دلش را چون صید به دستان محبوب می‌سپارد. او برای نشان دادن وابستگی‌اش به محبوب، خود را در وضعیت دشواری قرار می‌دهد و تاکید می‌کند که عشقش همچون بار سنگینی بر دوش او است. در نهایت، او از زلف محبوب سخن می‌گوید که برایش عزیز و مقدس است، و به نوعی ایمان و اعتقادش را در مکتب این عشق و حسن می‌بیند.