شمارهٔ ۳۸۸ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمری چو جاهلان پی چون و چرا شدم
بستم ز حرف لب، چو به حرف آشنا شدم
پای از گلیم فقر نکردم فزون دراز
با آنکه در دیار سخن، پادشا شدم
زد بر زمین همان نفسش هرچه برگرفت
عمری چو برگ گل پی باد صبا شدم
آخر شدم چو سبزه لگدکوب خاص و عام
گر چند روز، قابل نشو و نما شدم
بر سر همیشه سایهام از دست خویش بود
کی ملتفت به سایه بال هما شدم؟
گشتم تمام عشق و ز خود، کام یافتم
آخر به مدعای دل مدعا شدم
دارم چو صبح، آینه مهر در بغل
قدسی ازان سبب همه صدق و صفا شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر تحولی در زندگی شاعر است. او در ابتدا مانند جاهلان زندگی کرده و بدون تفکر به اطرافش نگاه میکند. پس از مدتی، زمانی که به حقایق آشنا میشود، متوجه محدودیتهای خود و واقعیات زندگی میشود. او در حالی که در کشاکش فقر است، تلاش میکند از آن فراتر برود. شاعر با تجربیات مختلف متوجه میشود که در نهایت، عشق و صداقت واقعی مهمتر از همه چیز است. در پایان، او به خودشناسی و درک عمیق از وجود خود میرسد و به آرامش درونی دست مییابد.