شمارهٔ ۳۹۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنم
غمت چرا نخورد غم برای خویشتنم
دلم چه یافته در کوچه پریشانی؟
که میبرد همه عمر از قفای خویشتنم
مرا کرشمه دیگر فریب داد ای گل
به رنگ و بو نرود دل ز جای خویشتنم
چو دل که قطره خون است و خون خورد دایم
یکی شدم به غم و خود غذای خویشتنم
ز بس که کرد علاج و نداشت سود مرا
طبیب کرد خجل از دوای خویشتنم
ز عشق، گرد جنون نیست بر جبین دلم
که کرد چشم خرد، توتیای خویشتنم
به من ز دوستیات شد جهان چنان دشمن
که در هراس ز بند قبای خویشتنم
شدهست پی سپر راه عشق تا پایم
بود چو نقش قدم، رخ به پای خویشتنم
برای گشت چمن مضطرب نیم چو نسیم
چو شعله رقصکنان در هوای خویشتنم
نیم به عیب کس از عیب خویشتن مشغول
تمام خارم و مخصوص پای خویشتنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و رنج عشق و احوالات عاشقانه سخن میگوید. شاعر از آشنا شدن با درد عشق و غمهای آن صحبت میکند و به تأثیر عمیق این عشق بر زندگی و روحش اشاره میکند. دلش در دامی از پریشانی گرفتار شده و در تعبیری زیبا میگوید که عشق او، او را به جنون نزدیک کرده است. شاعر به تداوم این غم اشاره دارد و میگوید که درمانها هیچ فایدهای نداشته و حتی طبیب نیز از او ناامید شده است. او احساس میکند که دنیا به دشمنی علیه او تبدیل شده و خودش در درونش به عیبها و احساسات منفی خود مشغول است. بهطور کلی، این شعر بازتابدهندهی عمیقترین احساسات عاشق و تجربیات او از عشق و درد آن است.