شمارهٔ ۳۹۱ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبان گداختم و راز عشق سر کردم
فتیله را چو فکندم، چراغ برکردم
یکیست چشم و قدم در رهش، وگرنه چرا
شکستم آبله پای و دیده تر کردم؟
غم ندامت مرغ چمن ز من پرسید
که عمر در سر افغان بیاثر کردم
به دل جفای تو چندان که بیشتر دیدم
به سینه مهر و وفای تو بیشتر کردم
نظر به روی گل و لالهام دریغ آید
ز دیدهای که به روی بتان نظر کردم
کباب سوخته قدسی نمیدهد خوناب
علاج خون دل از آتش جگر کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دشواریهای آن سخن میگوید. او به نوعی از سرگشتگی و دلتنگی خودش اشاره میکند و بیان میکند که در پی عشق، تلاش کرده است و احساساتش را با عواطفی مانند غم، وفا و محبت در هم آمیخته است. او همچنین به زیباییهای طبیعی اشاره میکند و میگوید که نظاره به زیباییهای دیگر برایش کماهمیت است در مقایسه با عشقش. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که عشق به او داده سخن میگوید و میکوشد با این احساسات کنار بیاید.