شمارهٔ ۳۹۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخ تو تا شده غایب به صورت از نظرم
کمر به دشمنی خواب بسته چشم ترم
فلک ز رشک جدا کردم از تو، ورنه هنوز
نبود وقت جدایی و موسم سفرم
فراق در گلویم ریخت زهر غم چندان
که گشت معدن الماس، سینه و جگرم
به دیده غنچه کند کار خنجر و پیکان
جدا ز دوست گر افتد به بوستان گذرم
مار به مهر تو پیدا شد آنقدر دشمن
که روز و شب ز گریبان خویش بر حذرم
ز گشت چرخ، سرم گر چو خاک فرساید
هوای وصل تو بیرون نمیرود ز سرم
جدا ز صبح وصال تو در شب هجران
انیس گریه و دمساز ناله سحرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس عمیق فراق و درد جدایی سخن میگوید. او به محبوب خود اشاره میکند که با وجود غیبتش، عشق و یادش به شدت در دل او باقی مانده است. شاعر از زهر غم جدایی میگوید که در دلش ریشه دوانده و در نتیجه، آلام او به مانند الماس در سینهاش نمایان است. در این فراق، شاعر با چالشهای ناشی از یاد محبوب و دشمنیهایی که به خاطر عشقش به او برخاسته، دست و پنجه نرم میکند. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که تمام ناراحتیهایش نمیتواند عشق و یاد محبوب را از ذهنش دور کند و گریهاش در شب جدایی همچنان ادامه دارد.