نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۰ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

حیرانم از افسردگی، در کار و بار خویشتن

کو عشق تا آتش زنم، در روزگار خویشتن

گفتم مبادا بعد من، ملک کسی گردد غمت

تا بیع بستم، کردمش وقف مزار خویشتن

در محفل روحانیان، گردد ز مو باریکتر

تا نغمه‌ای بیرون کشد، مطرب ز تار خویشتن

با آنکه عمرم در چمن، در پای گلبن صرف شد

هرگز ندیدم تا منم، گل در کنار خویشتن

این عقده کز دل غنچه را بگشود، کی بودی چنان

گر از دل بلبل، صبا رفتی غبار خویشتن

عمرم نمی‌شد صرف خود، گر زود می‌آمد غمت

بر شاخ چون ماند گلی، گردد نثار خویشتن

بیخود شبی می‌خواستم، گردم به گرد کوی او

هرجا نظر انداختم، گشتم دچار خویشتن

گر فصل گل جستم خزان، معذور دار ای باغبان

من عاشقم، برداشتم چشم از بهار خویشتن

حیف است جز بر برگ گل، جولان سمند ناز را

خارم، به دور افکن مرا از رهگذار خویشتن

روزی که چون گلبن، بتان، میل گل‌افشانی کنند

از پاره دل پر کنم، من هم کنار خویشتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس افسردگی و سردرگمی در زندگی‌اش صحبت می‌کند. او به دنبال عشق و وجود آن در روزگار خود است تا بتواند آتش زندگی‌اش را روشن کند. شاعر نگران است که پس از او، کسی غم او را فراموش کند و به همین دلیل، عشقش را وقف صحبت کردن درباره خود کرده است. او از روحانیانی می‌گوید که کارهایش را زیر ذره‌بین قرار می‌دهند و به دنبال نغمه‌ای برای فرار از اندوه خویش هستند. شاعر به یاد آوردن روزهای خوب خود در بهار و زیبایی‌های طبیعت اشاره می‌کند اما حس می‌کند که هنوز نتوانسته است خود را در کنار زیبایی‌ها بیابد. او همچنین نگرانی‌اش را از گذر زمان و از دست دادن عشق و زیبایی‌ها ابراز می‌کند و در نهایت، آرزو می‌کند که روزی بتواند در کنار عشق خود، لحظات خوشی را تجربه کند.