شمارهٔ ۴۱۵ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در کوه و دشت، پهن شود تا نشان من
ای لاله کاش داغ تو بودی ازان من
از بس که حرف تیغ بتان شد زبانزدم
شد ریشه ریشه چون قلم مو، زبان من
گر پهلویم چو شمع نمیداشت، چربیی
کی سوختی به علت، مغز استخوان من؟
در غیرتم که سایه چرا با تو همره است
دنبال کس مباد دل بدگمان من
چشم حسود، بر دل چاکم خورد هنوز
رشکی که بر قفس نخورد آشیان من
بالیدهام ز شوق، که مویی نمیزند
موی میان او ز تن ناتوان من
هر ناله کز برای تو باشد توان شناخت
یا رب مباد گوش کسی بر فغان من
سررشته محبت اگر آیدم به دست
سوزد چو شمع بر سر آن رشته، جان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او آرزو میکند نامش در کوهها و دشتها پخش شود و به یاد محبوبش، لالهای باشد که نشان داغ او بر دلش است. زبانش به خاطر عشقش به محبوبش به گونهای شده که همچون سیاهقلم ریشه دار است. او در غم و دردی عمیق به سر میبرد و حس میکند بدون همراهی محبوبش، مانند شمعی سوخته بیچربی است. شاعر از حسادتها و نگاههای بد نسبت به عشقش شکایت دارد و میگوید که هیچ کس نباید به دلش شک کند. در پایان، اشاره میکند که اگر بخواهد محبتش را ابراز کند، همانند شمعی خواهد سوخت. این شعر از عمق احساسات و عواطف انسانی و مسأله عشق و دلتنگی حکایت دارد.