شمارهٔ ۴۲۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
فتنهای هر لحظه برمیخیزد از مژگان تو
آسمان از فتنه معزول است در دوران تو
من که میگردم ز دور، آسوده نگذارد مرا
حال چشمت چیست یا رب پهلوی مژگان تو
کی گرفتار غمت فارغ بود، در خاک هم
بگسلد پیوند جان و نگسلد پیمان تو
دست من باد از گریبان پاره کردن بینصیب
گر شود کوته به صد شمشیر از دامان تو
بی تو شبها سیر دلهای پریشان میکند
جز خیالت کس ندارد طاقت حرمان تو
چون نسوزد استخوان من، که خون افتاده است
در میان دیده و دل بر سر پیکان تو
رشک بر نظّاره میزان برم در کار عشق
این که یک چشمش بود محو و دگر حیران تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از زیباییهای چشم و مژگان معشوق سخن میگوید و بیان میکند که فتنه و جذبهای که از چشمان او برمیخیزد، همه جا را تحت تأثیر قرار میدهد. او در حالتی از عشق و درد، به وضوح نشان میدهد که بدون معشوق، زندگی برایش دشوار و شبها در عذاب است. همچنین، شاعر به پیوند عمیق خود با معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند از عشق او بینیاز باشد. در نهایت، او از شرایط درونی خود صحبت میکند و به احوال دل و چشمش اشاره میکند که میان عشق و درد گرفتار است.