شمارهٔ ۴۳۶ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار رفت و نچیدم گل از بر رویی
گذشت عید و ندیدم هلال ابرویی
گشادهروی به هر در شدم چو آینه، لیک
چو پشت آینه از کس نیافتم رویی
از آن مقید ضعفم که در ضعیفیها
ز خویش در غلط افتم به تار گیسویی
جفا کشیدن فرهاد اگر قبولت نیست
به بیستون رو و دریاب دست و بازویی
نیم به رشک ز سامان غنچه، چون من هم
چو لاله دارم از اسباب داغ، پهلویی
ز ضعف، بر دل مجروح خود گران شدهام
چنان که خشک شود بر جراحتی، مویی
هلاک مشرب آن بیدلم که چون قدسی
نمیکشد به بهشتش دل از سر کویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق شاعر است که در فراق معشوق، تنها و مضطرب شده است. بهار و عید میگذرد و شاعر از زیباییها و شادیها بیبهره است. او مانند آینهای است که فقط انعکاس صورت خود را میبیند و به فقدان محبت و رویاهایش اشاره میکند. شاعر از ضعف و تنهاییاش مینالد و به تضاد بین عشق و رنج اشاره میکند. به بیان دیگر، شعر حاکی از درد عمیق دل عاشق و آرزوی وصال است، اما در عین حال احساساتی چون حسرت و افسوس نیز در آن نمایان است.