نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۳ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر چو شمع آتش برآید از گریبان کسی

به که باشد گردنش بی طوق فرمان کسی

معذرت خواهم، ندانم، یا کنم دعوای خون

گر رسد روز جزا دستم به دامان کسی

کو جنون تا پنجه‌ام قید گریبان بگسلد؟

پیرهن تا کی بود چون غنچه زندان کسی؟

ابر را نشنیده‌ام هرگز ببارد خون، مگر

بر گرفتند آستین از چشم گریان کسی؟

آتش جانسوز، می‌دانم کسی غیر تو نیست

بهر آن سوزم چو بینم داغ بر جان کسی

از حریفان بیشتر بر روی ساقی واله است

از قدح ترسم، نباشد چشم گریان کسی!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها به احساس عمیق و درونی خود نسبت به عشق و درد اشاره می‌کند. او از آتش احساساتش می‌گوید که مشابه شعله‌های شمع است و از قید و بندهایی که عشق بر جانش گذاشته، شکایت دارد. او به جستجوی جنون و آزادی می‌پردازد و می‌خواهد از درد و رنجی که به خاطر عشق می‌کشد، رها شود. همچنین، شاعر به حضور عشق دیگری غیر از معشوق خود اشاره می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند جای او را بگیرد و در نهایت به ضرورت اشک و احساسات در این دنیای عاشقانه اشاره می‌کند. این اشعار به زیبایی احساسات عاشقانه و غم‌های مرتبط با آن را بیان می‌کند.