شمارهٔ ۴۳۷ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز مو ضعیفترم از غم میان کسی
به هیچ قانعم از حسرت دهان کسی
خدای را مددی، تا کی از شکنجه هجر
چو شمع، تاب خورد مغز استخوان کسی
سرم به سجده گردون فرو نمیآید
رخ نیاز من و خاک آستان کسی
حدیث مهر تو آید چو بر زبان، چه عجب
اگر چو شمع جهد آتش از زبان کسی
نظر به غنچه کنی با تهی دلی، چه کند
چو گر لاله نشود داغ، مهربان کسی؟
نه خار غنچه به دستم، نه داغ لاله به دل
نشد که برخورم از باغ و بوستان کسی
زهی ستاره قدسی، که دوش دیده ازو
هزار لطف که نگذشته در گمان کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان درد و غم شاعر میپردازد. او از ضعف خود در برابر غمهایش سخن میگوید و از حسرتهایش شکایت میکند. شاعر از خداوند طلب کمک میکند تا از رنج جدایی رهایی یابد و از سجده کردن بر زمین ناتوان است. عشق او نسبت به معشوقش به طور عمیق و تاثیرگذار بیان شده و او به چالشهای ناشی از محبت و آرزوهایش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به زیبایی ستارهای که شب گذشته دیده، اشاره میکند و از لطفهای بیپایان آن یاد میکند. شعر توصیفکننده احساساتی عمیق و درگیریهای عاشقانه است.