نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۸ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار حیف که در بوستان رعنایی

شریک نکهت گل شد نسیم هرجایی

به چشم مرغ چمن، داغ سنگ بر پهلو

نکوترست بر سر گل ز تماشایی

نماند از مژه محروم، دیده ساغر

کند چو حسن تمام تو، مجلس‌آرایی

هزاربار فزون آزموده‌ام دل را

نمی‌کند نفسی بی بتان شکیبایی

بتان شهر نهادند داغ بر دل من

چو لاله نیست مرا داغ سینه، صحرایی

به آفتاب پس از صبح کس نپردازد

ز خانه پیشتر از صبح اگر برون آیی

پیام من همه شب ناله می‌برد به درش

چه احتیاج پی نامه، خامه فرسایی؟

رفیق من نشود غیر غم کسی قدسی

کجاست غم که به جان آمدم ز تنهایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات غم و ناکامی شاعر اشاره دارد. شاعر در بوستانی زیبا در کنار گل‌ها و نسیم، حسرت می‌خورد که چرا نتوانسته از زیبایی‌های طبیعی بهره‌مند شود. او با احساس درد و داغ دل به توصیف شکست‌های عاطفی می‌پردازد و می‌گوید که بی‌محبوبی نمی‌تواند زندگی‌اش را تحمل کند. شاعر به تنهایی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که جز غم، هیچ رفیقی ندارد و در جستجوی عشق و توجه است. در نهایت، او به کلمات شاعرانه برای ابراز احساساتش تکیه می‌کند و از جدایی و سوگ خود می‌نالد.